زندگینامه (ازمنظرتجاری5)

خلاصه 5 ملیون تومان رو این طوری تقسیم کردم: یک و نیم ملیون پول پیش کارگاه یک و نیم ملیون نصف پول یک دستگاه پرس (با چه زحمتی یک اقایی را راضی کردم که بقیش را از من چک بگیره کی می خواست چک را پاس کنه خدا می دونست) بقیه هم یک دریل ایستاده خریدم یک اره صابونی و پول تمام شد .

در همون زمان مستاجر اون اتاق رفت و من قرار شد اون اتاق را رهن کنم و یک چک یک و نیم ملیونی دادم به دوستم شروع کردم مشتری یابی حدود 5 روز بود که کارگاه رو مثلا تجیز و اتاق رو گرفته بودم که بدترین اتفاق زندگیم افتاد

من برادر ندارم و و یک پسر عمو داشتم که اونم برادر نداشت و 5 سال از من کوچکتر بود . در اون وقت سربازی بود. خبر دادن که توی سربازی تیرخورده(شاید هم خودکشی کرده)و من 9 مرداد 83 به سمت اهواز رفتم و یکهفته اهواز بودم باورتون  نمیشه هنوز هم، برای حسام گریه میکنم ( سال 88 که خدا به من پسری ارزانی کرد به یاد اون، اسم پسرم رو حسام گزاشتم ).

برای پول پیش اتاق اجاره ای؛ مبلغ یک و نیم ملیون تومان چک داده بودم. به امید اینکه یک کاری بگیرم و اون چک را پاس کنم ولی من کل یکهفته را اهواز بودم و دوستم چکم را برگشت زده بود. بعد از یکهفته برگشتم مستقیم با زنم و عموم(شریکم) رفتیم دفتر دوستم که می دونست ما میایم؛ به منشی مشترکمون گفته بود: هم یک ساعت دیرتر بیاد وهم قفل را هم عوض کرده بود . من و خانمم و عموم مجبور شدیم بشینیم دم درب شرکت تا منشی ساعت 9 بیاد.

من با هزار بدبختی مدیر فنی کارخونه ای که قبلا مدیرش بودم و اون هم از اون کارخونه بیرون اومده بود اوردم پیش خودمون و باش یه قرارداد ترکمنچای به نفع اون بستم و رفتم دنبال گرفتن کار- اونم با ضایعات- شابلون دکل مهاری درست میکرد یکهفته بعد یه نفر اومد درب دفتر 800 هزار تومن داد( پول پیش دکل مهاری) و منم چک پول پیش اجاره رو پاس کردم.

.....سه ماه بعد خودم یه واحد توی طبقه ششم همان ساختمان اجاره کردم یک واحد با لوازم کامل یک منشی گرفتم تا اون موقع همسرم کمکم میکرد (واقعا در راه اندازی شرکتم همسرم نقش خیلی  موثری داشت)و بعد از اینکه منشی گرفتم ،دیگه رفت، دو تا بازاریاب هم گرفتم بدون حقوق .

کارخونم دیگه داشت هر روزکامل تر میشد و یک مناقصه هم از شرکت گاز خوزستان برنده شدم به- مبلغ بیست و یک ملیون تومان- با یک داستانی تونستم ضمانتنامه بگیرم و پیش پرداخت هم دریافت کنم (بعدا راههای گرفتن ضمانتنامه رو برای دوستان تشریح میکنم) کم کم به دستگاهها اضافه میکردم و سعی میکردم کار بگیرم

تا اینکه یک مناقصه، یکی از ارگان ها برقرار کرد، به مبلغ 586ملیون تومان و من در این مناقصه شرکت کردم. یک جورایی در صد ریسک وحشتناک بود. الان دیگه همچین کاری نمیکنم . فکر کنم چون الان خیلی چیزها برای از دست دادن دارم ،ولی اون موقع هیچی نداشتم که از دست بدم . مناقصه را برنده شدم. برای شرکت در جلسه مناقصه رفتم و قرار شد معادل 125 ملیون تومان ضمانتنامه بیاورم که پیش پرداخت دریافت کنم ولی متاسفانه بانک بیش از 8 ملیون تومان به من ضمانتنامه نمی داد و برای ضمانتنامه سند خانه می خواستن که اولا من هیچ سندی نداشتم تنها خانه پدریم در شهرک شهید محلاتی بی سند بود کسی هم حاضر نمی شد در اون شرایط ریسک کنه و سندش را برای من گرو بزاره به یکی از فامیلها هم گفتم که قبول نکرد و اعتراف میکنم منم به جای ایشان بودم قبول نمی کردم.........ادامه دارد

/ 5 نظر / 30 بازدید
سامان

امید وارم روح اقا حسام شاد باشه و در آرامش[گل]

سامان

واقعا" اولین قدم سخت ترین قدمه

سامان

منتظر ادامه این داستان هستم

میلاد

سلام از این که خاطرات یک آدم موفق رو خواندم بی نهایت خوشحالم و از شما می خوام که ادامه بدین.

محمدرضا

کم کم داستان داره جالب میشه لطفا ادامه بدین خیلی علاقه دارم بقیش رو بخونم